تبليغاتX
فرفری

فرفری

وقتی موهات فرفری میشن تو هم باهاشون پر میشی از پیچیدگی ...

باز هم باران

 

حسن باران اين است
كه زميني ست، ولي
آسماني شده است
و به امداد زمين مي آيد
حسن باران اين است
كه مرا ميبرد از خويش به عشق
و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش
شعر ميخواند در گوش من
آرام
آرام
هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي تو ريخت
از كجا آمده بود ؟
از كجا رفت هوا؟
از كدام اقيانوس؟
از كجاي عالم؟
و چه راهي پيموده ست در هودج ابر؟
هيچ ميداني
اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت
آه و اندوه كدامين ماهي ست
كه به تور افتادست؟
اشك لبخند كدامين ماهي ست
كه رها شد از تور ؟
پيك و پيغام كدامين گهر
در صدف زنداني ست؟
از كنار باران
سهل و آسان مگذر
ابر اقيانوسي است
كه سفر ميكند از غرب به شرق
باز از شرق به غرب
و تمام عالم را ميپيمايد ،
با همت باد
هيچ ميداني آيا
ابر كالسكه ي نوزاد همين باران ست
كه به ما مي بارد در لحظه ي خويش؟
حسن باران اين است
كه تبسم دارد
گرد غم از همه چيز
از همه جا مي گيرد
همه جا بر همه كس مي بارد
و تعلق دارد به جهاني از عشق
حسن باران اين است
كه ترنم دارد
و قرق ميكند عالم را با آمدنش
و در پنجره ي دلها را ميكوبد
و به ما ميگويد برخيز بيا
و به ما ميگويد برخيز ببين
و به ما ميگويد منشين و برو
و به من ميگويد بنشين بنويس
امشب از عالم عشق باز مهمان دارم
در دل تيره شب
در دل خسته من
باز هم مهمانيست
چون هوا بارانيست.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 4:49  توسط من!  | 

سلام

استعفا

بدين وسيله من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم ومسووليت هاي يك كودك هشت ساله را قبول ميكنم.

ميخواهم به يك ساندويچ فروشي بروم وفكر كنم كه آنجا يك رستوران پنج ستاره است.

ميخواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است ،چون ميتوان آن را بخورم!

ميخواهم ميخواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.

ميخواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.

ميخواهم به گذشته برگردم،وقتي همه چيز ساده بود ،وقتي داشتم رنگهارا،جدول ضرب را و شعرهاي كودكانه را ياد ميگرفتم.

من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم.

اگر ميخواهيد بيشتر از اين با من بحث كنيد،بايد بتوانيد مرا بگيريد،چون ....!!!!

                                                 برگرفته از كتاب(نشان لياقت عشق )

                                                داستانهايي كوتاه از نويسندگان ناشناس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 22:3  توسط من!  | 

زیبایی ... تنهایی ... نا امیدی

آسمان‌اش را گرفته تنگ در آغوش

ابر، با آن پوستين سرد نم‌ناک‌اش.

باغ بی‌برگی،

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غم‌ناک‌اش.

ساز او باران، سرودش باد،

جامه‌اش شولای عريانی‌ست.

ور جز اين‌اش جامه‌ای بايد،

بافته بس شعله زر تار پودش باد.

گو برويد، هر چه در هر جا که خواهد،

_ يا نمی‌خواهد

باغ‌بان و ره‌گذاری نيست.

باغ نوميدان،

چشم در راه بهاری نيست.

گر ز چشم‌اش پرتو گرمی نمی‌تابد،

ور به رويش برگ لب‌خندی نمی‌رويد،

باغ بی‌برگی که می‌گويد که زيبا نيست؟

داستان از ميوه‌های سر به گردون‌سای اينک خفته در تابوت

پست خاک می‌گويد.

باغ بی‌برگی

خنده‌اش خونی‌ست اشک‌آميز.

جاودان بر اسب يال افشان زردش می‌چمد در آن

پادشاه فصل‌ها، پاييز.

                                                        مهدی اخوان ثالث

این من نیستم که حرف میزنم .... نمیشناسم کیه اما هرکیه .... ولش کنید . سخت نگیرید فقط گوش کنید چی میگه ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 12:16  توسط من!  | 

قصه موندن آدم همینه


هر چی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی میداد همرو به چشم من
تاچشام به حال من گریه کنن

قصه گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم


دل هیشکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم میاره؟


خورشید روشن ما رو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتم
فرصت موندنمون خیلی کمه


اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه
زخم خنجرش میمونه تو سینه
لب بسته سینه غرق به خون
قصه موندن آدم همینه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 22:22  توسط من!  | 

؟؟//؟؟//

روزا میگزرن . اما نمیدونم من چرا نمیگزرم / سر جا موندم . ساکن  .  شاید مثل یه آب که میتونه بره . میخواد بره اما راهی پیدا نمیکنه . راکد میشه . بعدم میمیره . من خیلی خسته ام . دلگیرم . ناراحتم . دلم پره . نمیدونم باید چی کار کنم . واقعا سر در گمم . کمک لازم دارم . اما میدونم کسی هم نیست که بتونه کمکم کنه . آخه من نمیخوام کسی کمکم کنه . سر از حرفام در میارید ؟ اگه بگید آره دروغه و من خودم نمیفهمم چی دارم میگم ..............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 20:8  توسط من!  |